دوست دار همیشگی تو....
۲۵/۱۱/۸۷
این چیزا رو همسرم تو یه کارت بسیار زیبا نوشته بود ازش ممنونم ...کاری کرده بود که با خوندنش اشک تو چشمام جمع شد و کاری نتونستم بکنم جز بوسیدنش........................
من و همسرم بعد از یکسال نامزدی بالاخره تونستیم قایمکی یه سفر یه روزه به پایتخت بریم.خیلی خسته شدیم یه شب رفتیم فرداشم برگشتیم اما به اندازه ی یه دنیا بهم ژسبید که مامانش نیومد....در گیر ترم تابستان و آزمون رانندگی ام که یه بار مردود شدم اخه تو ایستگاه اتوبوس پارک کردم...دنبال یه موضوع بکر واسه نوشتن رمان جدید هستم..کسی چیزی به فکرش نمی رسه؟؟؟؟؟؟؟؟
نه ..نه ...حامله نیستم....![]()
ابو اسحاق اسم رمانم هست...![]()
آبله مرغان گرفته بودم و الانم سخت سرما خوردم دارم رمان می نویسم .تصمیم دارم کتاب چاپ کنم آخه نویسندگی از بچگی آرزوم بوده.....
برام دعا کنین...
از همتون که بهم سر زدین ممنونم..
نه تنها تو زندگیم مشروط شدم برای هزارمین بار متوالی این ترم هم به خاطر آبله مرغان که یه هفتس خارش تنمو می سوزونه مشروط شدم با یه۷.۵ ناقابل تو جبر خطی..البته بعد کلی خواهش و تمنا به استاد و واسطه گری توسط اساتید دیگه...ایول دستش درد نکنه نخواسته ۹ بده ناکردار...................![]()
خون داره خونمو می خوره...کثافت بی عرضه..............
سلام
بازم خراب کاری کردم...از مادر شوهرم متنفرم ...روز عاشورا بی دلیل از حرف های پیرزن بهم ریختم که البته می دونم بیچاره حق داشت بعدشم به حالت قهر لباس پوشیدم و از اسحاق خواستم منو برسونه خونمون.............پشیمونم اما سودی نداره..............چقدر کم خردم.........
سلام به همگی
امروز اومدم بگم به کمک همتون نیاز دارم . یه سری داستان کوتاه نوشتم که هر کسی می خونه میگه خوبه چاپش کن.اما واسه من این کار مقدور نیست دارم دنبال یه ناشر خوب می گردم یا یه راهی که بتونم بعد از تایید اهل فن بتونم نوشته هامو یه کاریش کنم...می تونین کمکم کنین؟ عکسی از بچگی پائلو کوئیلو رو براتون میگذارم امید وارم روزی نویسنده ای مثل اون بشم.
سلام
هر چند واسه شب یلدام یه گردن بند طلای ۳۱۲۰۰۰ تومانی گرفتم و به اسحاق گفتم دستت درد نکنه دیگه چیزی نمی خوام اما با دیدن پالتو و چکمه های اعیونی جاریم (مهری)که واسم شده یه غده ی سرطانی الان چند روزیه اسحاقو تحت فشار گذاشتم که همه چی می خوام ..اون بدبخت هم می خواد ماشین بخره و...امروز بابا بهم پول داد و قرار شد برم هر چی لازم دارم بگیرم تنها یه سوال ازارم میده اونم اینه که اگه بابا نبود من با اسحاق و با عشقمون چه میکردم به خاطر دوزار پول کثیف.....
نمی دونم چی شد اون دوران زیبا! کجا رفتند اون روز های قشنگ...چقدر زود گذشت 7 سال از بهترین روز های زندگیم...ای خدا چقدر زود همه چیز عوض میشه...
راضی ام از اسحاق از زندگی و از همه چیز ...تنها ....تنها ....
حسادت داره زندگیمو ویران می کنه...من به جاری ام (مهری)حسادت می کنم....خیلی هم حسادت می کنم...نمی دونم چرا این قدر زود رنگ عوض کردم ...من که حاضر بودم با نداری های اسحاق بسازم،با دارایی هاش و نداری هاش امروز خیلی زود جا زدم...من می خوام مثل قبل که با تیغ زدن بابام شیک پوش بودم و اورت پول خرج می کردم بازم اون جوری اسحاق رو تیغ بزنم اما......هر چند اسحاق عزیز من این روز ها ماهی 500000تومان در امد داره و واقعا زیاد پول می خرجه اما من ...من کثافت خودمو ، اسحاق رو با برادر دکترش که پول پارو می کنه مقایسه می کنم....هم طلا می خرم (از طلا متنفرم ،اما چون هر هفته پنج شنبه مهری طلا های جدیدی می کنه منم ...)هم ماشین مدل بالا می خوام،هم به خونه فکرمی کنم هم به لباس های آن چنانی........و این جور پول خرج کردن اصلا برای اسحاق مقدور نیست. دارم زندگی رو به کام خودمو اسحاق تلخ می کنم...شدم مثل زنای دیگه و زندگی رو تنها در مادیات می بینم .....عشق من به اسحاقم کمرنگ شده ...خیلی کمرنگ............................یه کوله باری رو دوشم دارم که نمی تونم در موردش با احدی حرف بزنم ...احساس میکنم شکست خوردم......اسحاق از رفتارم یه بوهایی برده و گاهی با کنایه میگه اگه فکر می کنی حقت بیشتر از من بوده و اشتباه کردی......منم انکار می کنم و ادامه نمیده.......
دارم سقوط می کنم.......تا کی ..تا کی .............نمی دونم تا کی فرصت دارم ...با این عقاید به زودی تنها می شم ...می دونم...............
سلام
آره رز سفید نوشتن یادم رفته...با اولین دعوای سخت زن و شوهری که بین من و اسحاق درست ۲ ماه بعد از عقدمون رخ داد همه چیز یادم رفت...تغییر کردم..این روز ها بیشتر قدر مادرمو می دونم بیشتر بابامو دوست دارم و بیشتر از قبل خویشاوند هامو می پرستم...............
از خانواده ی اسحاق از اون جاری هام که اوایل دوسشون داشتم متنفرم.....متنفر............
من که بی خبر از همه جا احساس صمیمیت با جاری بزرگم رعنا می کردم تو ۲۷ رمضان که مهمونیم بود (جاری دومم مهری مهمونی داده بود)به شوخی به رعنا گفتم الیاس (شیطان اغماء)و این جوری شد که روز عید فطر هم وقتی وارد خونه ی اسحاق اینا شدم دست مهری رو ندیدم که می خواست دست بده و از جلوش رد شدم و شد انچه که نباید می شد.........کل خانواده ی اسحاق از پدر شوهرم گرفته تا برادر شوهرام بهم ریختن..خلاصه با معذرت خواهی من و گریه کردنم همه چی تموم شد اما ازشون بدم میاد این وسط تنها مادر اسحاق طرف من بود........
سلام
من و اسحاق هر دو با روی گشاده و با قلبی سر شار از عشق به شما سلام می کنیم.
نمی دونیم در مورد چی باید بنویسیم تا بازم بهمون سر بزنین...به کمکتون نیاز داریم............

سلام و ممنونم از پیام های دلگرم کنندتون
منو اسحاق در کمال شادی و عشق اما با وجود مزاحم مادرش احساس خوشبختی می کنیم.هر چند مادرش شاید خیلی خوبه اما به خاطر ذهنیت قبلی که من از موقع خواستگاری دارم اصلا دوسش ندارم.اما رابطم با پدرش که یه دسته گل هست خیلی خوبه .از 6 مرداد تا حالا 7 شب رو خونه ی ما مونده و واسه ماه رمضان پدر شوهرم و برادر های اسحاق واسم مهمونی دادن.البته خاله ها و مادربزرگامم واسم مهمونی دادن.فعلا راضی ام ...ماهی 300000 تومان در آمد داریم که 200000 تومانش صرف بیمه و قسط بانک میشه....فعلا اینا بود دیگه ................
ساناز عزیزم من نمی دونمبا کدوم ادرس باید باهات تماس بگیرم اما رمز موفقیت من بعد از صداقت خاص اسحاق در صبر و امید به خدا بود.
دوستای عزیزم نمیدونم مایلین بعد ازدواجمون رو هم بنویسم یا نه؟
دعای صبح و اه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
همیشه دوست داشتم این بیت رو تو بلاگم بنویسم و بالاخره نوشتم.امروز شش روز از عقدمون میگذره .خیلی زود گذشته و خیلی هم شیرین.برای همتون ارزوی موفقیت و رسیدن به ارزوهاتونو دارم.....خدا خیلی کمکم کرده من لایق این همه لطفش نبودم.از همه چیز راضی ام .شب عقدمون اولین شبی بود که در کنار اسحاق به صبح رسوندم البته بدون گناه چون دیگه شرعا و قانونا همسرم هست....از خدا به خاطر همه چیز ممنونم........................
سلام
من و اسحاق از هر نظر احساس ارامش می کنیم هرچند دوهفته به عقدمون مونده اما راضی هستیم.سرم خیلی شلوغه چون داریم خرید میکنیم هر روز هم بیرونیم ............
برام دعا کنید.............
بعد از کلی اتفاق و چزوندن های مادر اسحاق بالاخره واسه روز شنبه 6 مرداد قرار عقد و عروسی گذاشتیم.سرم خیلی شلوغه انشاا... بعد از عقد میام همه چیزو مفصل تعریف می کنم.
قربون همتون!
اوضام خیته بعدا سر فرصت آپ می کنم...............
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
امروز بالاخره مادر اسحاق بعد از یک روز جدال با اسحاق و نصیحت وموعظه بی خبر از اسحاق و کاملا نا گهانی ساعت 11به خونه ی ما زنگ زد و شیلا به تلفن جواب داد.مادرش گفته بود من دوست مامانت هستم شیلا جان وبعد از صحبت با مامان خیالم راحت شد که بالاخره پنج شنبه شب میان خونمون برای بله برون!البته اسحاق با باباش وداداش بزرگش میاد و خونه ی ما هم بابای بابا و بابا هستن.از همین الان تمام بدنم می لرزه...اگه بعد صحبت طرفین راضی بشن اسحاق این ها انگشتر میارن!...ناگفته نماند که اگر قدرت مامان و تسلطش بر بابا نبود هنوز اجازه ی ورود اسحاق این ها داده نشده بود...............
مادر اسحاق به یه فال گیر مراجعه کرده و فال گیر گفته یه دختر که تو اسمش ل و ن داره میاد و زندگیتیونو بهم می زنه و استخاره ی بابای اسحاق بد اومده! مامانش کاملا ناراضی هست فعلا.................
دعا کنید..........................................
شنیده ام سخنی که پیر کنعان گفت
فراق یار نه ان می کند که بتوان گفت...
وقتی ظهر پنج شنبه بابا در جواب سوالی که راجب نتیجه ی تحقیقات از مامان پرسید و شنید که همه ی کسبه های پاساژ ازش تعریف کردن حسابی جا خورد و همه چیز رنگ تازه ای به خودش گرفت، شوهر عمه ام در ادامه ی تحقیقاتش پی به خوبی اسحاق برده مشکوک شده بود که ایا اسحاق همون پسری هست که برده بودم خونشون برای تعمیر رایانه!در جواب سوال شوهر عمه ام گفتم خودشه و اعتراف کردم اسحاق همون تعمیر کاره!روز جمعه صبح برای دومین بار مادر اسحاق زنگ زد و مامان گفت وقت بیشتری برای فکر کردن می خواهیم و بابا گفت تا اخره هفته که کاره تعمیرات آپارتمانمون تموم نشه بی خیال موضوع بشیم.و تا امروز خونم رو تو شیشه کرده و حسابی بهم ریختم هیچ عکس العملی و هیچ حرکت از بابا مشاهده نمی شه و تقریبا بابا خودشو زده به کوچه ی علی چپ،مثل این که هیچ اتفاقی نیوفتاده ،مثل خانواده ی اسحاق داره کش میده.............دارم لبریز می شم دیگه تحمل ندارم....................................................
نسیم باد صبا دوشم آگهی اورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
روز شنبه آروم و بی صدا گذشت و یکشنبه تا عصر سه نوبت بابا رو دیدیم که یک کلمه هم در مورد خواستگار های من نپرسید.کفری شده بودم که یعنی من واسش بی ارزشم این قدر؟تا این که به مادر بزرگم زنگ زدم و قسمش دادم که ایا چیزی به بابا گفته؟مامان جون اول قسم خورد که نه اما وقتی به جون خودم قسمش دادم گفت :آره ،صبح یکشنبه باهام حرف زد و پرسید خواستگارش کی بود،منم اسم کوچیک بابای پسررو گفتم که بلافاصله گفت اسم پسره اسحاق نیست؟منم دست و پام لرزید و گفتم نمی دونم و به این ترتیب بابا از زبان یک غیر خودی شنید که اسحاق خواستگار من هست...دو روز در ریاضت تمام برای بابا و با استرس و اضطراب برای من ومامان گذشت..سه سنبه بابا مخالفت خودشو صراحتا به مامان اعلام کرد و چون اصرار مامان و فشار خانواده ی خودشو دید و همه حتی شوهر عمه ام واسطه شدن تا ما رو به هم برسونن بابا هم تسلیم شد و گفت هر کاری می خوایین بکنین.من اینو نمی خواستم ،من می خواستم بابا با خوشرویی راضی بشه نه با گریه کردن و شرط گذاشتن که اگه بری برگشتی نیست...این جوری شد که همه چیز موند به چهارشنبه که من با شوهر عمه ام حرف زدم و مامان از ایشون خواست تا با بابا حرف بزنه.عصر دیروز شوهر عمه و عمه ام با بابا حرف زدند وشب چهار شنبه گویی از زندگی من نبود. برای اولین بار رو در رو با بابا نشستم و حرف زدیم .من ،بابا و مامان .بابا حرف هاشو زد ،به حرف هام گوش کرد.مامان گریه کرد و بالاخره بابا بدون اکراه گفت که همه چیزو می سپاره به مامان .قرار شد که امروز مامان بره تحقیقات بکنه و ......
ازبابا بزرگم که از اسحاق تحقیق کرده بود و به بابا م گفته بود همه ازش تعریف می کنن(هرچند بابا بزرگم و بابای اسحاق با هم دوست صمیمی ان) و از شوهر عمه ام که بابامو قانع کرده بود و از مامان بزرگم که با بابام حرف زده بود و مخصوصا از مامانم که بابامو راضی کرده و زجر کشیده متشکرم................
در ضمن بابام از آخوند مسجدمون که خیلی بهش ایمان داره خواسته که برامون استخاره کنه و اخونده گفته آقا برا کی استخاره می کنی؟اسمشو بگو! بابا هم گفته چرا می پرسین؟ حاج اقا هم گفته :چون استخاره خیلی خوب اومده من می خوام ببینم این ادم کیه!..........................
برام دعا کنید.....................از همتون ممنونم.............
بیا که قصر عمل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
امروز مادر اسحاق و دو عروس بزرگشون راس ساعت 6:10 عصر اومدند برای خواستگاری از من.روز بدی بود ،خیلی بد...مادرش حرف هایی زد که معلوم بود اصلا به ازدواج ما راضی نیست و عروس بزرگشون هم مثل پاچه خوار ها فقط از مادر شوهرش تعریف کرد.این خانواده اصلا به دلم ننشستن و کلی دلم گرفت.مامان هم نا راضیه و میگه من که خودم راضی نیستم چطور بابا رو راضی کنم. نمی تونم با احدی درد و دل کنم.مامان بزرگم هم میگه این پسره که چیزی نداره چطور می خوای باهاش یه عمر زندگی کنی و ساز مخالف می زنه و مامان رو هم کمی کوک می کنه....
نمی دونم چی میشه؟اگه مامان به بابا بگه با توجه به شرایط موجود بابا 100%مخالفت می کنه و باز تحریم و مواظبت شروع میشه.... باید از خیر کلاس سه تار و بیرون رفتن های روزانه ی تابستون و حتی شاید از دانشگاه هم بگذرم،باور این همه بدبختی برام سخته....عروس بزرگشون بهم گفت که تو این خانواده نمی گذارن درس بخونی و با این که من مطمئنم اسحاق موافق هست و به هیچ عنوان با اشتغالم مخالف نیست اما از حرف زنیکه بدم اومد....کاش بهم برسیم......
برام دعا کنید ...........شرایط خیلی نا مناسب هست .........

رونق عهد شبابست دگر بستان را
میرسد مژ ده ی گل بلبل خوش الحال را
دوشنبه صبح یعنی حدود ساعت 12 شب یکشنبه که میشد بامداد دوشنبه 31 اردیبهشت مامان اومد بره دستشویی و من که در دست داشتم ناد علی می خوندم غافل گیرش کردم .خندید و گفت که باباراضی شده بیان خونمون و من اون شب تا صبح بیقرار شدم.به دو تا از دوستای صمیمیم که حسابی نگرانم بودن اس ام اس زدم و خبر دادم و به اسحاق هم چندین بار زنگ زدم که جواب نداد ...تا صبح ساعت 9 که اسحاق بعد از خوندن اس ام اسم تلفن زد و گفت چی شد که بالاخره بابات رضایت داد؟موضوع حیله های مامان روبراش گفتم و این جوری شد که ازش خواستم حتما به مامانش بگه امروز زنگ بزنه و قرار شد ساعت 5 عصر منتظر تلفن مامانش باشیم که تا ساعت 5:30 دقیقه این زن مارو چزوند ،من چند بار به اسحاق زنگ زدم که گفت چاره ای نداریم و باید صبر کنیم مامان داره اذیت میکنه و اگه من اصرار کنم بیشتر لج می کنه.(خدا به دادم برسه با این مادر شوهر).بالاخر مامانش زنگ زد و پشت تلفن مامان رو با من اشتباه گرفته بود! جالبه که گفته بود الینا جون خودتی؟ (چقدر دورویی )وقتی فهمییده بود من نیستم با لحن سدری حرف زده بود و مامان گفت کاملا معلومه راضی نیست...قرار شده 4 روز بعدش یهنی شنبه ی هفته ی اینده ساعت 6عصر بیان درست 4روز بعد.....هنوز هیچچی باورم نمیشه و می ترسم اگه بابا بفهمه طرف کیه رضایت نده....اسحاق هم میگه تا حالا شو خدا رسونده بقیه ی راه رو هم توکل کن به خودش....
اگر بدست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان ومان فراق
پریروز صبح با اسحاق حرف زدم که گفت قراره ظهر داداشم بیاد و با هم حرف بزنیم.عصر با هم حرف زدیم که گفت با داداشش حرف زده اما خبر نداره چی میشه و اصلا داداشش به مامانش چیزی میگه یا نه!داشتیم حرف می زدیم که باباش اومد مغازه و خداحافظی کردیم.ساعت 8 شب بهش زنگ زدم که گفت باهات تماس میگیرم!بهم زنگ زد و گفت مثل اینکه خبرایی شده ولی توضیح بیشتری نداد.شب با خانواده نشسته بودیم که ساعت 10:30گوشیم زنگ زد و بابا چپ چپ نگاهم کرد منم تماس رو رد کردم و گفتم :ای وای گوشیم از شارژ افتاد .اومدم اتاقم و بهش زنگ زدم و باور نکردم اون چه رو که شنیدم!........گفت:داداشم شب اومده بود مغازه و گفت که که مامان رو راضی کردم! 2 دقیقه ی بامداد اسحاق بهم زنگ زد و گفت با مامان کلی حرف زدم و شرایط کاملا خوبه ،خوب بخواب تا فردا ببینمت و بگم چی شد! نمی دونم باور می کنین یا نه ولی از دیشب چشم رو هم نگذاشتم،می ترسم بابا همه چیزو خراب کنه!بگه نه و تمام.......به حدی اضطراب دارم که حالم بهم میخوره................دیروز صبح اسحاق اومد دنبالم ئانشگاه و گفت با مامان حرف می زنم تا بهتون زنگ بزنه و با مامانت قرار بگذارن،از وقتی رسیدم خونه ساعت 2:30 تا شب دهنم سرویس شد اما مامان گفت الا و بلا الان برات زوده!گفت که اسحاق چی داره؟خجالت نمی کشه می خواد بیاد خواستگاری ؟ عصر هم با اسحاق حرف زدم که گفت مامانم فردا بهتون زنگ می زنه و این طوری شد که همه چیز موند واسه فردا...اما شب مامان یکدفعه جمله ای گفت،گفت که امشب حتما به بابا میگم تا بعد مادر اون زنگ بزنه!شب از پشت در بسته ی اتاق مامان این ها تنها فهمیدم مامان چیزی گفت و بابا عصبی نشد،تا صبح دلهره داشتم و حتی یه چرت کوچولو هم نزدم.6:30 دقیقه ی صبح که بابا رفت و درو بست دویدم به اتاق مامان اینها و مامانو بیدار کردم.پرسیدم چی شد؟گفت :بابا گفت به خواستگارش بگو الینا درس می خونه و این جوری شد که تمام رویا های شب گذشته یکهو پریدند....به مامان گفتم اسحاقو که به بابا نگفتی؟گفت :نه،تنها گفتم یه زن ناشناس زنگ زده بود و می خواست بیاد خونمون برای خواستگاری... ساعت 11 صبح امرو باب از اداره زنگ زد که گوشی رو من برداشتم و مامان رو خواست لابه لای حرف هاش به مامان که کاملا ریلکس بود گفت چرا صدات می لرزه و بعد پرسید ایا کسی تلفن زده یا نه؟
برام دعا کنین ، بیشتر از همیشه به دعاتون نیاز دارم و اگه فکری به ذهنتون می رسه برای گفتن به بابا حتما بگین..........................
روز یکشنبه قرار بوداسحاق و خانوادش با هم حرف بزنن و تصمیم قطعی بگیرن و همه چیز تموم بشه اما موقع صحبت که شده بود مادر و پدرش خودشونو زده بودن به خستگی و خوابیده بودن....یعنی مساله ی ازدواج پسرشون خیلی کم اهمیت تر از خوابشونه!ما هم به شدت ناراحت شدیم و تا شب بیقرا ر بودیم ..اون شب برای دومین شب متوالی نخوابیدم و شب کهاسحاق بهم زنگ زد تا حد توان ازش خورده گرفتم و گفتم تقصیره تو شده که خانوادت فکر کردن از رو بچگی حرفی زدی...چیزی نگفت اما فرداش خبر غیر منتظره ای بهم داد که واقعا خودشم شوکه شده بود...برادرش که تو یکی از شهرستان های نزدیک سکونت داره اومده بود مغازه و با اسحاق کلی حرف زده بود ...هر چند که فقط از خودش و خاطراتش گفته بودو اجازه نداده بوداسحاق جمله ای بگه اما خوشحال شدیم که لااقل اونقدر مهم هستیم که خانوادش از اون خواستن بیاد با این حرف بزنه...اون شب تو خونشون بازم دعوا شده بود تا سه شنبه که عزیزم اومد دانشگاه دنبالم ...در تمام مدتی که باهم بودیم و اون حرف می زد به شدت گریه می کردم و دلم عجیب می سوخت ...صبح سه شنبه سر سفره ی صبحانه مادرش با دیدن بی میلی پسر عزیزش اعتراض کرده بود و با زروزاز نو روزی از نو! اسحاق قاطعانه گفته بود دارین منو بد بخت می کنین و پدرش مساله ی مهریه رو پیش کشیده بود و اسحاق هم گفته بود اگه خانواده ی اون چیزی بیشتر از تفکرات شما پیشنهاد دادن پا میشیم میاییم...و این جوری شده بود که پدرش در کمال ناباوری گفته بود باشه ،میریم حرف میزنیم ..اما مادرش که انتظار شنیدن همچین حرفی رو از پدرش نداشت گفته بود شما دوتا برین هر کاری می خوایین بکنین من که هیج جا نمیرم....دیروز برای اولین بار تو این هفت سال به مادر ش بی احترامی کردم و گفتم ازش بدم میاد ،اسحاق هم سرشو تکون داد... سه شنبه صبح که به اسحاق زنگ زدم بیاد دنبالم صداش بدجوری بود منم از ترس عضله ی پشت پای چپم گرفت و حسابی تو سالن دانشگاه لنگ زدم...دیروز اسحاق بعد از گفتن این حرف ها و گریه ی من دستمو گرفت و گفت قول می دم همه چی خیلی زود درست بشه!گفتم چه جوری؟مگه مامانت نگفته حداقل یکسال؟گفت چرا اما نقشه هایی دارم!گفت که می خواد به برادرش زنگ بزنه و بگه اگه تو رو فرستاده بودن باهام حرف بزنی برو بهشون بگو من می خوام به همین زودی ازدواج کنم و امکان نداره منصرف بشم ... و امروز بهم خبر داد داداشش در جواب گفته صبر کن پنج شنبه بیام با هم مفصل حرف بزنیم...........پرسیده بودین که اسحاق از وبلاگ نویسسم خبر داره یا نه؟بله خبر داره و ازم خواسته از اسامی جعلی استفاده کنم تا ناشناس بمونیم و جالبه که تا حالا یک بار هم وبلاگمو نخونده چون به گذشته هیچ علاقه ای نداره و معتقده باید آینده رو ساخت!...
ادامه دارد....................................
دعا یادتون نره.........................................
ازمادر اسحاق به شدت متنفرم و هرگز این روز بزرگ فراموشم نمیشه ...ازش بدم میاد ...ازش چندشم میشه....کثافت این همه سال رفته مجلس قران و ازاین همه تفسیر تنها فهمیده بهشت و جهنمی هست....امروز عصر خونه یمامان بزرگم بودم که اسحاق زنگ زد و گفت همه چیز خراب شد...پای تلفن حسابی وارفتم اما خودمو به زور کنترل کردم ..گفت به مادرش گفته و ازش عکس العملی دیده که باورش نمیشه ....چیزی برای گفتن نداشتیم ..مادرش گفته بود برات زوده و هنوز 20 روز از شروع کارت میگذره ،البته راست گفته بود اما چون با اصراراسحاق روبرو شده بود ماهیت درونیشو نشون داده و گفته بود، چرا می خوای خودتو درگیر کنی؟اسحاق هم گفته بود من از 7 ساله پیش در گیرم و جالبه که مادرش با کمال پر رویی گفته بود من برات بهتر از الینا رو می گرفتم...بهتر ازمن !این جمله اصلا واسم قابل هضم نیست ،اصلا....من یه دختر خوشگل(خود پسندی نشه)خوش قد و قواره ، دارای مادر و پدر جوون، یه خانواده ی دست به دهن ، شریف،کم جمعیت و از همه مهم تر یه دختر دانشجو ،نوازنده و....از من بهتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اصلا در حد منو می تونستی واسه پسرت بگیری؟ابله بیشعور....هنوز حرفی با پدرش نزده و قراره فردا حرف بزنن ،خودش که امیدواره اما من دارم خفه می شم ....به خدا دیگه نفس بهم نمی رسه ...................راه گلوم بسته شده!من نمی تونم دوروییه این زن کثافت رو تحمل کنم از طرفی فدای من میشه و ازطرفی از من بهترشو واسه پسرش می گیره ...ابله.....پست ...چقدر دوست دارم یک باره دیگه باهاش روبرو بشم و تف کنم تو صورتش و بگم حاج خانوم تشریفاتی تو این جلسات قرانتون یادت ندادن دو تا جوون که باهم رابطه ی عاطفی دارن ممکنه به گناه بیوفتن؟بهت نگفتن اگه پولشو داشتی ،قدرتشو داشتی ،بهم رسوندن دو نفر که عاشق هم هستم مهم تر و واجب تر از رفتن به مکه و مهمونی های انچنانیه ؟من که هیچ وقت حلالش نمی کنم هر کجا می خواد بره... تا عمر دارم حتی اگه عروسشم بشم این روز و عکس العمل این زن فراموشم نمیشه....خیلی دلم می سوزه ..خیلی ...دیگه نمی تونم تحمل کنم ،می خوام داد بزنم ...فریاد بزنم.یه چزی داره رو سینم سنگینی میکنه که زندگی رو واسم تباه کرده .حالم بهم می خوره ....ای خدا ................
برام دعا کنید ،از همه جا و از همه کس قطع امید کردم جز خودش ...جز خدایی که می دونم اگه بخواد همه چیز درست میشه...
دوستی صبح اس ام اس زد برات دعا می کنم اون چیزی که صلاحته بشه ...امید وارم ازدواج بیشتر به صلاحم باشه...
دعا کنید...............................
سلام
این روز ها اونقدر واسم سخت و عذاب اور می گذرن که نمی تونم بگم... کینه ای از اسحاق به دل گرفتم که نگو....احساس می کنم اشتباه کردم ...اسحاقی که من هفت سال تمام تو ذهنم پرورش دادم این اسحاق نیست ..الان دو هفته است که می خواد به مامانش بگه قصد ازدواج داره اما اون قدر من و من کرده که همسایه ی جدید مغازه به پدرش گفته این اسحاق رو زنش بدین و همه چیزو خراب کرده ...پدرش گفته به وقتش چشم و مادرش هم حسابی سرزنشش کرده و گفته هنوز برات زوده ،پسر های درو همسایه رو واسش مثال زده و گفته حالا ببین همشون از این که زود ازدواج کردن پشیمونن....از همشون بدم میاد تا حدی که امروز صبح به اسحاق گفتم هر چند خیلی دوست دارم اما ازت بدم میاد و حالمو بهم می زنی و اسحاق در جواب من تنها خندید... گفتم :می دونی چرا ؟گفت:نمی خوام بشنوم ،من از این حرف ها خوشم نمی یاد...دلم می خواست غرور و مردانگیشو زیر سوال ببرم اما نشد ..می خواستم بهش بگم چرا از مادرت می ترسی؟البته مادر اسحاق با سیاست بازی هاش باعث میشه اسحاق نتونه حرفی بزنه ، از من تعریف می کنه و وقتی حرف ازدواج میاد چیزی نمی گه و حرف دیگه ای می زنه... از این زن که همین یک هفته پیش عاشقش بودم متنفرم....چرا داره این کارا رو می کنه معلوم نیست....ما نه ازش پول می خواییم و نه چیزی..اسحاق پول خرید حلقه رو خودش داره و تصمیم داریم 4 سال اینا تا پایان درس من و پیدا کردن یه کار خوب واسم نامزد بمونیم... اسحاق خودش معترض هست که چرا خانوادش 2،3 میلیون پول خرج مهمونی های سفر مکه شون میشه ولی با این عمل مخالفن ..چرا یه پاشون تو مسجده و ادعای مسلمونی و دینداری می کنن اما نمی گن این پسره با یه نامحرم رابطه ی عاشقانه داره ؟چرا خودشونو زدن به خریت و نفهمی معلوم نیست...ماشا الله اون قد دارین که بتونین یه سر و سامونی هم به پسرتون بدین چرا باعث میشن بهترین روزهای جوونی دو نفر تباه بشه؟ازشون از اعتقادات مسخرشون بدم میاد...اگه ادعای اهل هیئت بودن میکنی اگه یه محله بهت میگن حاج آقا چرا باید به فکر پسرت ،جگرگوشه ات که داره هر روز بیشتر آتیش جهنمو می خره نیستی ...ازشون چندشم میشه....اسحاق میگه نمی دونه چه جوریی بگه که به حرفش گوش کنن...خودشونو به کربودن نزنن...متاسفم برای خودم و برای امثالم...هر چند باید تاوان پس بدم ،تاوان آزار پدر و مادر و رابطه ی نامشروع ..می دونم همه ی اینا رو می دونم اما نمی دونم اون روز ها که خوش بودم چرا به اینده فکر نکردم.... پشیمونم پشیمون..........
نمی دونم چی بشه ..به کجا ختم بشیم اما از خدا می خوام بهم صبر بده...برام دعا کنین ، سخت محتاجم....
ادامه دارد.......................م
سلام.هانیه و زهره خانوم ازتون ممنونم که بهم سر زدین و حتی ازم انتقاد کردین ..نمی دونم راجب من چی فکر می کنین...شاید من خیلی کثیف و فاسد باشم اما به هر حال الان خیلی از اون موقع ها گذشته و اگه حرفی می زنم یا کاری می کنم همش عشقه چون اگه هوس بود تو هفت سال حتما فروکش می کرد...نظر شما چیه؟
امروز صبح هنوز خوابیده بودم و تصمیم نداشتم برم دانشگاه که اسحاق زنگ زد و گفت سره کوچه منتظرم ...زود لباس پوشیدم و رفتم که دیدم کلوچه واسم سوغاتی اورده و دو تا هم شیر کاکائو گرفته بود ...تو پارکینگ دانشگاه صبحانه ای میل کردیم و من رفتم دانشگاه اونم رفت مغاه رو جمع و جور کنه....ساعت 11 شماره ی ناشناسی افتاد رو گوشیم ،خودش بود و از مغازه زنگ می زد...گفت بابام مریضه و خوابیده. منم از فرصت استفاده کردم و به همراه دوستم رفتم اونجا...واقعا مغازه ی شیکی شده ...خیلی قشنگه ...شیرینی خوردیم و اسحاق به انتخاب خودم یه بلوز به عنوان سوغاتی بهم داد که البته خیلی خوشرنگ و زیباست...صورتیه با یقه ی سبز و سفید.... منم بهش 100تومان پول دادم و گفتم دست من سبکه بیا بگیر ببین چی میبینی ...رسیدم خونه بهش که زنگ زدم گفت یه بلوز فروختم بعد شما...جالب بود،دستم کاره خودشو کرده بود108 هزار تومان پول برداشته بودن روز اول ...اسحاق گفت دستت هم مثل خودت قشنگه...............
ادامه دارد...
سلام ...باید از شمیم جون ،هومن خان ،اقا امیر گل ،نرگس گل و سایر دوستانی که چند وقتیه نظراتم تو بلاگشون ثبت نمیشه معذرت بخوام و تشکر کنم که هنوز هم به من سر می زنن....قول می دم هر وقت شد و اینتر نتم خوب کار کرد بهشون نظر بدم ،هر چند بلاگشونو می خونم....
روز پنج شنبه ظهر از ساعت 3تا 5 عصر هر چقدر به اسحاق زنگ زدم جواب نداد ...اول گفتم حتما حمومه،بعد گفتم حتما خوابیده و بعد گفتم نکنه چیزیش شده باشه و با این فکر به موبایل مادر اسحاق زنگ زدم....بعد 4 بوق برداشت ...سلام کردم و گفتم من الینام...شما از اسحاق خبری ندارین؟ گفت :چطور؟وقتی اینو گفت قلبم یکهو ایستاد ...گفتم من الان دو ساعته دارم می گیرمش اما جواب نمی ده ،نگران شدم گفتم از شما بپرسم ...خندید و گفت فدات بشم دخترم ،نگران نباش الان این جا پیشه من خوابیده بیا باهاش حرف بزن و گوشی رو داد بهش...صدای گرفته ی اسحاق حاکی از خواب عمیق چند ساعته اش داشت....گفتم :اگه خوبی خداحافظ بعدا حرف می زنیم و بدون خداحافظی تلفنو قطع کردم...دیروز هم اسحاق اومد منو رسوند دانشگاه و گفت دیروزتو مغازه ی جدید به مادرش گفته که می خواد تا اخره اردیبهشت ازدواج کنه و مامانش تا این حرفو شنیده از مغازه رفته بیرون و جلوی در وایساده ،هیچچی هم نگفته...نه آره ای و نه مخالفتی...ما نمی دونیم الان با اون فدات بشمی که پای تلفن گفته و این عکس العملش موافقه یا مخالف ....اسحاق هیچچی نمی دونه...میگه می ترسم بازم بهش بگم و قاطعانه بگه فعلا صبر کن....نمی خواهیم کسی مانع بهم رسیدنمون بشه ...دیگه صبرمونم تموم شده ....برام دعا کنین و اگه چاره ای به فکرتون می رسه بهم بگین ...ممنون می شم...
ادامه دارد ..................................
و اما در مورده زهره و آراز که الان با هم تموم کردن البته بعد از 4 سال اینا و چند رابطه ی جنسی .... زهره سره دعوایی که با اسحاق کرده بود(الکی به من گفته بود اسحاق دوست دختره دیگه داره و اسحاق هم تو خیابون حسابی فحشش داده بود)با من قهره ...همین یه هفته پیش شنیدم عقد کرده ...بهش از طریق یه واسطه تبریک گفتم که پیغام فرستاد ازدواجش دروغه و به خاطره گرفتنه عکس هاش از رامین این شایعه رو پخش کرده و در ضمن گفته بود به الینا بگین اصلا به اون مربوط نیست.............